پرواز :) - تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 2:21
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
قفس :) - تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 2:21
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
با دست راستت... - تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 2:21
با همان دست راستت, بشکنآخرین قفل این قفس ها را بال های شکسته می دانند رمز محکم ترین قفس ها را کاش زیبا نبود چشمانت آه، از این برادران حسود پلک هایت ورق ورق زده است شرحی از احسن القصص ها را در
متن سرود روی وب با ترجمه :) - تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 2:21
علی الجبال.....خلف التلال....و فی الودیان....ستهزمون ستهزمونبرا جئتم...... بحرا جئتم.....جوا جئتم.....ستسحقون ستسحقوناذرعکم ان مدت تقطع...اعینکم ان نظرت تقلع.... و الجیش المهزوم بعیتا... ان عاد لکره ف
I want kill my self - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 1:54
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
روزمرگی - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 1:54
اینجا ما هر روز شاهد ظلمهایی هستیم که عادی شدهاند. و ما فقط شاهدیم. کوکان میمیرند. و ما فقط شاهدیم. آدمها آواره میشوند. و ما فقط شاهدیم. مردها سر بریده میشوند. و ما فقط شاهدیم. به زنان تعرض میشود.
کسی که در انتخابات انتخاب شود، منتخب مردم است! - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 1:54
پارسال وقت اعلام نتیجهی انتخاب,ات, آمریکا مدرسه بودیم بعد از ظهری بود که زبان داشتیم. استاد زبانمون خبر داد بهمون. فاطمه و جواد مات نتیجه بودند و من خوشحال از اینکه شرط را برده بودم! باقی بچهها برایشان اهمیتی نداشت و طبا تازه داشت راجع به چیستی برجام میپرسید.
خوابهای درهم برهم - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 1:54
این روزها بر خلاف قبلاها که در خواب روحم به پرواز در میآمد و خوابهایم همه صادقه و با معنا بودند؛ خوابهای بی معنا و کابوس مانندی میبینم که شاید بعدا خندهدار باشد؛ اما در اون لحظه یک واقعیت مجازیِ ن
اینجا یک خانهی شاد و لبریز از عشق بوده است.. - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 1:54
روی میزم جای یک سوزن هم نبود. از مانتو و روسری و تیشرت و چند ستون کتاب و دفتر و یک عالم سیمهای پیچیده در هم و لپ تاپ و کرم مرطوب کننده و دوربین و هدفونی که دل و رودهاش بیرون ریخته و گل جشن روز مادر
گور پدر همهی دنیا وقتی دلت تنگ شده.. - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 1:54
میگفت دلتنگی را نباید ابراز کرد چون تحمل دوری را بیش از پیش سخت میکند.. گذشته از اینکه جواب دلتنگی یک بچه پنج شش ساله این نیست؛ آدم فکر میکند از سر بیاحساسی این حرف را زده است. بعد وسط مشغلههای هر
ما مستیم - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 1:54
میگم بیبن حیوونام رو شستم چقدر تمیز شدن! میگه حیوونامون میگم برو بابا اینا مال خودمن میگه آبجی حالا میشه یه بار من و مریم باهاشون بازی کنیم؟ میگم نه اینا رو میخوام بدم به بچهی خودم. مامان با خنده میگه غلط کردی! اینا برا خونهی ماست بچهت اومد اینجا با چی بازی کنه؟! میگم سیسمونیش رو میارم میذارم اینجا....
- تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 1:54
بر اثر افسردگی ناشی از کمبود پول که در نتیجهی افزایش دلار و افزایش قیمت کالاهای دیجیتال به وجود اومده بیدارم :)) تنها هارد دو ترابایتی که ضد آب و مقاوم در برابر لغزش و گرد و غبار و یقوط آزاد و شوک الکتریکی بود(که اگر کوچکترین شناختی نسبت به من داشته باشید میفهمید تمامی این موارد ضروری بوده و معمولا ...
من بزرگ بچههام - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 1:54
فاطمه و مریم رفتن توی شیرینی فروشی بزرگ,ی که لابد خون پدرشون را توی شیرینیها ریخته بودن! پشت سرشان رفتم که مراقبشان باشم بعد حسین و یگانه هم آمدند و بعد هم مطهره. شیرینی فروشیِ هایکلاس را چنان شلوغ ک
پول ندارم خدا! - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 13:47
قبلا یک بار به فاطمه گفته بودم.. ما خیلی زود بعضی چیزها را فهمیدیم... بیش از ظرفیتمان غصه دار شدیم... من باید راهم را میرفتم و میرسیدم به چهل پنجاه سالگی و بعد یکهو برخورد میکردم به دختر پانزه شانزده سالهام که عاشق یک ستارهی کی پاپ شده و بعد مینشستم میزدم توی سرم که وای حالا باید چه کنم!!! آره درستش...
آه.. - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 9:09
تابستان را مدرسه رفتیم؛ پاییز را، زمستان را، پنجشنبهها را، جمعهها را، عید را، بعد عید را... حالا را، فردا را، اردیبهشت را، خرداد را... رجب و شعبان و رمضان را... رمضان را... جمعهها را، جمعهها را، جمعهها... استادها آمدند و درس دادند و درس دادند و درس دادند... انصافا هم هیجانی شدیم و ذوق کردیم و ذهنمان...
بستنی! - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 9:09
وقتی چند تا چند تا بستنی میخوردم و مامان نگاهم میکرد و میخندید یاد آن روزهایی افتادم که با فائزه یه بستنی دم مدرسه میخوردیم و تا خونه من برای فائزه از در و دیوار و آسمون و زمین و دنیا و... میگفتم و میگفتم و میگفتم... انقدر حرف میزدم و فائزه گوش میداد که دوباره نزدیکای خونه گرسنهم میشد و دوباره فائزه...
مثل بقیه... - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 9:09
فاطمه.ح با اصرار فلشم را گرفت که دوازده قسمت شو تایم را بریزد. بعد که سرسری و از روی بیکاری یه قسمتاییش رو دیدم بهش گفتم.. با شوق هی سوال پرسید و دیر جواب دادنهایم اعصابش را به هم ریخت میگفت ذوق دارم زود زود جواب بده بعد هم یه عکس از دوازده نفر اون گروه موسیقی فرستاد و گفت دونه دونه بگو گفتم اوووو گ...
علی/امیرعباس - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 9:09
محمد حسین فقط چند ماهی از مریم بزرگتر بود و علی حالا سه ساله شده.. پانزده روزش بود که نرگس رفت در واقع اصلا هم دیگر را ندیدند... دنیا که آمده بود زردی داشت و چند روزی بیمارستان بود.. نرگس هم چندان حال خوشی نداشت که برود بیمارستان و ببیندش... قبل از مرخص شدن علی، نرگس هم بستری میشود و بعد... نرگس برا...
. - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 9:09
نشستم روبروش توی همان فضای کوچک.. زانوهایم را بغل گرفتم... سرش بالا بود.. زل زدم توی چشمهایش.. آفتابِ توی چشمهاش واضحتر از همیشه بود! کی چشمهاش انقدررر زیبا شده بود؟!! یادم نمیآید. از قانون سه دقیقهای گفت.. از برنامه روزانهشان.. از برگههای بزرگ برنامه ریزی که هر ده دقیقهات را باید برنامه میریختی... ...
انا لله؟!! - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 9:09
توی حیاط هی بالا و پایین میرفتم.. گیج گیج بودم.. صدای متین میآمد که بالای پلهها صدایم میزد و میخواست دستش را بگیرم که وقتی توی تاریکی غذای گربهها را میاندازد نترسد... هر گوشهی پر بود از فاطمهها.. دم بوته گل محمدی یک ...ی چند روزه در بغل بابا بود که مشامش پر شده بود از بوی گلاب خانگی دست پخت مادر! کم...