نشستم روبروش توی همان فضای کوچک.. زانوهایم را بغل گرفتم... سرش بالا بود.. زل زدم توی چشمهایش.. آفتابِ توی چشمهاش واضحتر از همیشه بود! کی چشمهاش انقدررر زیبا شده بود؟!! یادم نمیآید. از قانون سه دقیقهای گفت.. از برنامه روزانهشان.. از برگههای بزرگ برنامه ریزی که هر ده دقیقهات را باید برنامه میریختی... از سه هفته اول و دوم.. از ساعت مطالعه اجباری و ورزش اختیاری... از کلاس صرف و نحو شش صبح.. از هم حجرهایهای آرامش و اینکه چقدر برای بقیه غذا پختن و ظرف شستن سخت است و او... از خاموشی سر ساعت ده و بیدارباش ساعت چهار صبح.. از نماز جماعت و نماز شبها.. از آزمون حُسن حفظ گفت که چطور زرنگی کرده و نمراتش رو دیده.. از نمراتش گفت که همهشان بالا هجده و نیم بود.. از درصدهاش گفت که حتی اگر نصف این بود برایش کافی بود.. که نامردی کرده بودند و مدرک را بهانه کرده بودند و رتبهاش را اعلام نکرده بودند.. از این که قطعا دو رقمی بوده! مودبتر از همیشهاش سرش را کج کرد و با مِن و مِن پرسید کنکور را چه کردهام.. نتوانستم مثل بقیه بپیچانمش!!! از دانشگاه پرسیدم.. از تردیدش گفت.. گفت و گفت و گفت... شنیدم وشنیدم و نصیحت کردم... گفتم به این دلایل است که بهتان سخت نمیگیرند... تو اما به خودت سخت بگیر.. که فشار از درون سازنده است و از بیرون کشنده... انگار که قرنها جلوتر از باشم.. انگار که فراتر از افقهای او را میبینم... درست مثل یک خواهر.. درست در جایگاه خودم.. برای مادرش که از روز مصاحبه دانشگاه امام صادق گفتم.. خندید و گفت جفتتون لنگهی همید.. گفت که رفته بود ایدههای جدیدی داده بود در مصاحبه.. گفت استادها همه متعجب بودهاند از این بچه.. خندیدم.. گفتم برایت کتاب میآورم سرش را پایین انداخت و با یه حالتی خندید گفتم تا آخر شهریور تمامشان میکنی... باز خندید.. گفتم برای کی یک ساعت روضه خوندم؟!! گفت دو تا نه ولی یکی را قول میدهم... و حالا فردا باید بروم انقلاب که کتابها را بخرم... که تا جمعه برسانم دستش که شنبه که میرود... رفت که رفت.. الحمدلله اینبار به حرفم گوش نداد.. الحمدلله..
برچسب:
نویسنده: ساحل کاشفی