خرید بک لینک

تابستان را مدرسه رفتیم؛ پاییز را، زمستان را، پنجشنبهها را، جمعهها را، عید را، بعد عید را... حالا را، فردا را، اردیبهشت را، خرداد را... رجب و شعبان و رمضان را... رمضان را... جمعهها را، جمعهها را، جمعهها... استادها آمدند و درس دادند و درس دادند و درس دادند... انصافا هم هیجانی شدیم و ذوق کردیم و ذهنمان از کاربرد مشتق به الهیات رفت و بعد فصل دو هندسه تحلیلی قدری، به اندازه سر سوزنی او را آن روح به خدا رسیده را درک کردیم... وسط احتمال شرطی استاد ذهنهامان را برد جبهه، به الهام ناگهانی علم در روح آنان که هیچ نمیدانستند...

محکوم بودیم به شنیدن برخی حرفها وسط شیمی... محکوم بودیم به نشستن سر کلاس دینی که معلمش به هر چیزی میاندیشید الا دین... الا ایمان... الا حُبّ... حداقل یک زنگ از دو زنگ دیفرانسیل را پای تخته بودم و سر تا پا گچی شدم... قانون گریزی هم کردیم... باز هم نگنجیدیم میان قوانین و نترسیدیم از تهدیدها... صبح یکشنبه از آزمون و ظهر فردایش از کلاس دینی گریختیم به نمازخانه...

اشک هم ریختیم... به دیوار تکیه دادیم و به افق خیره شدیم... توی حیاط دویدیم... زیر باران... موهامان را به باد سپردیم و به هیچ چیز فکر نکردیم... دغدغه هم داشتیم... پیشبینی هم کردیم و ترامپ هم رئیس جمهور شد... حرفهای عجیب شنیدیم و حرفهای عجیب هم زدیم... نشستیم و فکر کردیم چطور میشود کاری کرد... مردم عوض میشوند؟!!! روحمان داشت میرفت... طاقت نداشتیم... این وسط بابا هم مهربان شد... به قول خودش برای اولین بار پا بند من شد! ماند و سفرهایش را نرفت تا صبح روزهای عید مرا بگذارد مدرسه و شب بیاورد... داستان گفت و حرفها از زیر زبانم بیرون کشید که گفتنشان سخت بود... امید چندانی ندارد به کنکورم...

عید خوش گذشت بهمان...بیشتر از مهمانی... صبحانه میخوردیم و نیم ساعت دیرتر درس را شروع میکردیم و یک ربع زودتر زنگ تفریح میرفتیم.. شلوغ میکردیم و با همهی بچههای راهرو دعوامان شد... آخر سر وقتی بازی میکردیم اشارهها و کنایههامان را هیچ کس جز خودمان پنج تا نمیفهمید.. امید رتبههم بودیم با این حال...

تابستان تمام شد و پایه را نبستیم آذر گذشت و رتبهمان دو رقمی نشد، بهمن رسید و روندمان کند بود هنوز... اسفند هم تمام شد، عید هم آمد و اتفاق فوق العادهای نیوفتاد... کنکور هم میرسد... و ما یادمان نمیرود که یک سالی جمعهها را رفتیم مدرسه و باز هم درس خوان نشدیم... نخبه نشدیم... دو رقمی نشدیم... امید ها زیاد بود... امید رتبه بودیم و میدانم رتبه نمیشوم... نخبه نمیشوم... رابطههامان عوض شد... آدمهای محدودی را نگه داشتیم... آدمهایی را که فرای روزمرگی دوستشان داشتیم... ناراحتیم. غصهداریم. نمیتوانیم درست و حسابی درس بخوانیم... درس خوان بشویم... دلم به غایت گرفتهست.. یادم میآید که وسط نظریه اعداد گفت موفقیت یعنی توفیق بندگی خدا... و یادم میآید که صلاحیت نام بنده را ندارم... یادم میرود پیش نمازها... نمازها... نمازها... جمعههایی که رفتیم مدرسه...

برچسب: نویسنده: ساحل کاشفی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 9:09

صفحه بندی